اما من که خوب می شناسمت ری را
من بارها ... تو را بارها در انتهای رویایی غریب دیده بودم
تو را در خانه
در خواب آب
در خیابان
در انعکاس رخسار دختران ماه
در صف خاموش مردمان
اتوبوس ایستگاه و سایه سار مه آلود آسمان
و با تو سرشارم از هرچه زیبایی است
پناهم باش تا سنگینی غربت از شانه هایم فروریزد
و ملال تنهایی از چشمهایم
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصلها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ،خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد می آید
در کوچه باد می آید
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون
و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس می گذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش
بالا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند
_سلام
_سلام
و من به جفت گیری گل ها می اندیشم
در آستانه فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه می شود به آن کسی که می رود این سان
صبور،
سنگین،
سرگردان
فرمان ایست داد
چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست
او هیچوقت زنده نبوده است در کوچه باد می آید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغهای پیر کسالت می چرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد
آنها ساده لوحی یک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و اکنون دیگر
دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکیش را
در آبهای جاری خواهد ریخت
و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است
در زیر پالگد خواهد کرد؟
ای یار، ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس می زدند انگار
آن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجره ها می سوخت
چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود
در کوچه باد می آید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد
(از آلبوم پری خوانی -فروغ فرخزاد)
|
نشانی.....
من نشانی از تو ندارم،اما نشانیام را برای تو مینویسم:
در عصرهای انتظار،به حوالی بی كسی قدم بگذار! خیابان غربت
را پیدا كن،وارد كوچه پس كوچههای تنهایی شو! كلبهی غریبیام را
پیدا كن، كنار بید مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهای رنگیام، در كلبه
را باز كن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را كنار بزن! مرا خواهی
دید با بغضی كویری كه غرق انتظار است، پشت دیوار دردهایم نشستهام.......... |
من نشانی از تو ندارم،اما نشانیام را برای تو مینویسم:
در عصرهای انتظار،به حوالی بی كسی قدم بگذار! خیابان غربت
را پیدا كن،وارد كوچه پس كوچههای تنهایی شو! كلبهی غریبیام را
پیدا كن، كنار بید مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهای رنگیام، در كلبه
را باز كن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را كنار بزن! مرا خواهی
دید با بغضی كویری كه غرق انتظار است، پشت دیوار دردهایم نشستهام..........

بدترین درد این نیست كه عشقت بمیره
بدترین درد این نیست كه به اونی كه
دوستش داری نرسی
بدترین درد این نیست كه عشقت بهت نارو
بزنه
بدترین درد اینم نیست كه عاشق یكی باشی
و اون ندونه
بدترین درد این است یكی بمیره . بعد از
مرگش بفهمی كه دوستت داشته......!!!

کار میکنم
کار
و از سنگ الفاظ
بر میافرازم
استوار
دیوار
تا بام شعرم را بر آن نهم
تا در آن بنشینم
در آن زندانی شوم
من چنینم . احمقم شاید !
که میداند
که من باید
سنگهای زندانم را بر دوش کشم
بسان فرزند مریم که صلیبش را
و نه بسان شما
که دسته شلاق دژخیمتان را میتراشید
از استخوان برادرتان
و رشته تازیانه جلادتان را می بافید
از گیسوان خواهرتان
و نگین به دسته شلاق خودکامگان مینشانید
از دندانهای شکسته پدرتان
....
روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهرباني دست زيبائي را خواهد گرفت.
روزي كه كمترين سرود بوسه است
و هر انسان براي هر انسان برادري ست.
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه ايست
و قلب براي زندگي بس است.
روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي.
روزي كه آهنگ هر حرف، زندگي ست
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جست و جوي قافيه نبرم.
روزي كه هر لب ترانه ايست
تا كمترين سرود، بوسه باشد.
روزي كه تو بيائي، براي هميشه بيائي
و مهرباني با زيبائي يكسان شود.
روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم . . .
و من آن روز را انتظار مي كشم
حتي روزي
كه ديگر
نباشم.

جوانمردا!
این شعرها را چون اینه دان !
آخر ، دانی که اینه را
صورتی نیست ، در خود.
اما هرکه نگه کند،
صورت خود تواند دیدن
همچنین می دان که شعر را ،
در خود ،
هیچ معنایی نیست !
اما هر کسی، از او،
آن تواند دیدن که نقد روزگار و
کمال کار اوست
و اگر گویی‚
”شعر را معنی آن است که قائلش خواست
و دیگران معنی دیگر
وضع می کنند از خود “
این همچنان است که کسی گوید :
”صورت اینه ،
صورت روی صیقلی یی است که اول آن صورت نموده “
و این معنی را تحقیق و غموضی هست که اگر در شرح آن
آویزم ، از مقصودم بازمانم
عین القضات همدانی
وقتي تو نيستي نه هستهاي ما آنطور كه
بايدند
نه بايدهاي ما
هر روز بي تو روز مباداست
و يا به لحظهلحظه اين روزهاي سرخ قسم
كه بوي سبزترين فصل سال ميآيد
<
همیشه بر سر دوراهیم
یک راه به تو می رسد
و یک راه به تنهایی !
همیشه ترا بر می گزینم
و می رسم به
تنهایی ...


بعضی از آدمها به تو فکر میکنند
بعضی از آنها به تو توجه میکنند
بعضیها عاشقت میشوند
بعضیها آرزو دارند هدیه شان را بپذیری ...
بعضیها فکر میکنند که تو برای آنها یک هدیهای
بعضیها دلتنگت میشوند
بعضیها برای موفقیتهایت جشن میگیرند
بعضیها قدرتت را تحسین میکنند
بعضیها فقط میخواهند با تو حرف بزنند
بعضیها میخواهند که تو همیشه شاد باشی
بعضیها میخواهند که همیشه سلامت باشی
بعضیها برایت آرزوی سعادت دارند
بعضیها حمایت تو را میخواهند و بعضیها شانههایت را برای گریههایشان ...
و همه احتیاج دارند تا اینها را به تو بفهمانند
اما هرگز از آرزوی کسی مگریز، شاید این تنها
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چیزی باشد که آنها در زندگی دارند ...
می گفت که من می دانم که همیشه وقتی فکر می کنی هیچ خبری نیست همه چیز عوض می شود.....و من گفتم می ترسم از این که هیچ وقت آن اتفاق نیفتد...
و تو آمدی، درست در لحظه هایی که گمان باطلم نا امیدی به «جبران، جبران ناپذیر» بود..
و تو آمدی همانند پیام آوری.. پیامبری.. با یک جمله.. یک آیت.. تنها و تنها یک آیت روی نگینی که حالا انگشتری ست در دستهای من..
... یا رادّ ماقدفات ...
و کاش می دانستی که این یک آیت چطور می تواند تمام زندگی کسی را فرا بگیرد....
تمام باورهای پیشین را بشکند همانند تبر ابراهیم.. و باز آفریننده ی وحدانیت باشد و توحید..
و اکنون آرامم.. آرامشی که حاصل ایمان و امید است و رضا.. رضای کسی آن بالا.. روی آن آبی درخشان آسمان.. و آرزو می کنم برای مدام بودنش.. که بماند.. که بمانم.. مدام و مومن.. حتی اگر تمامی کوهها دیوار شود... اگر آن روز بر روی این زمین راه نروم...اگر ...اگر ...
« خدایا ... مرا پاکیزه بپذیر .....» ... پاک .... پاک ....
مومن و مدام
خدایا![]()
چه لحظه هايی که در زندگی تو را گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی
چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی
چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم شده بودی از
یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی
خدایا![]()
وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی
وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت و دنیا غم هاش رو بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش
دادی
خدایا![]()
تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم
رنگ دادی
وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی
وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش نه
شاد بودن واسه داشته ها
و وقتی به ازای نداشته ها بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر
پی بردم و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی
خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون
![]()
خدایا به خاطر سه چیز سپاسگذارم![]()
![]()
دادن هایت
ندادن هایت
گرفتن هایت![]()
چراحلقه ازدواج در انگشت دوم باید باشد ؟
اين كارهارا انجام بدهيد
ا.کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی
دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.
2. چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید
3.به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان
در دست دیگر متصل هستند
4. سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید.
انگشت شصت نمایانگر والدین است.
انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند
زیرا تمام انسان ها روزی می میرند.
به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.
5.مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید.
سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید.
انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند.
آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند.
این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.
6.اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و
انگشت های کوچک را از هم جدا کنید.
انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود
آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند..
7.انگشتهاي های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید
انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم)
را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید
به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید.
به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر
به هم متصل باقی می مانند.
عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم
متصل باقی می ماند .
من با عشق آشنا شدم
و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟...
هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود .
هنگامی لب به زمزمه گشودم
که مخاطبی نداشتم .
و هنگامی تشنه ی آتش شدم
که در برابرم دریا بود و دریا و دریا ...!
تو را می خوانم
ای که مجسم عدلی
تویی که سیاهی با حضورت رنگ می بازند
و ترنم امید بر لبها می نشانی
تو را می خوانم
تویی که به شقایق ها معنی می بخشی
بیا
که آمدنت
به بار نشستن اشک های خسته دلان را به همراه دارد
و آورنده اشک های شوقی
بیا
و با آمدنت انتظار را معنی کن ...
سنگی و ناشنیده فراموش می کنی
رگبار نو بهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است
با بر گ های مرده هم آغوش می کنی
گمراه تر از روح شرابی و دیده را
در شعله می نشانی و مدهوش میکنی
ای ماهی طلایی مرداب خون من
خوش باد مستیت ، که مرا نوش میکنی
تو دره ی بنفش غروبی که روز را
بر سینه می فشاری و خاموش می کنی
در سایه ها ، فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟